رضا قلى خان ( هدايت )
769
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
كنايه از مردم صبح خيز است كه پيش از آفتاب برخيزند و طاعت كنند و آنان را خورشيد سواران نيز كويند چنان كه شيخ نظامى كفته سايه خورشيد سواران طلب * رنج خود و راحت ياران طلب آكنده كوش كنايه از كر باشد كه كوش او نشنود و نصيحت به روى سود نكند وقتى كفتهام بفرياد تا برندارى خروش * سخن نشنود مرد آكنده كوش آلودهدامن كنايه از كنهكار و فاسق و فاجر و شارب بود چنان كه خواجه حافظ كفته كر من آلوده دامنم چه عجب * همه عالم كواه عصمت اوست آموختكان ازل كنايه از انبيا و اوليا و صاحبان علم لدّنى و ارباب مكاشفه باشد چنان كه شيخ نظامى كفته پرورش آموختكان ازل * معنى اين نكته نكردند حل آهنجان كنايه از مرد سختجان و آن را آهنينجان و آهنينجكر نيز كويند چنان كه شيخ نظامى كفته تو سنكين دل شدى من آهنينجان * چنين دل را نشايد جز چنين جان آهنخاى و آهنرك و آهنينرك و آهنينمفاصل كنايه از اسب پرزور و قوت و پرغيرت باشد و آن را پولادخا و پولادرك نيز نامند چنان كه منوچهرى خطاب باسب كفته بچركت عنبرين بادا چراكاه * بچم كت آهنين بادا مفاصل آهن سرد كوفتن كنايه از كردن كارى كه فايده ندهد و حاصلى نكند چنان كه شيخ سعدى كفته هرانكسم كه نصيحت همى كند بصبورى * بهرزه باد هوا مىدمد بر آهن سردم شيخ نظامى كفته كر آهندل بود منشين و بركرد * خبر ده تا نكوبم آهن سرد آهنكرسى كنايه از سندان آهنكرى باشد آهوپا باصطلاح بناّيان خانه شش پهلو را كويند و آن را پا آهو نيز خوانند و در بعضى از فرهنكها مسطور است كه خانه بود كه در آن به كچ نقاشى كرده باشند چنان كه ابو الفرج رونى كفته اى مبارك بناى آهوپا آهوئى نانهاده در تو خدا آهوى خاورى و آهوى ختن و آينه آسمان و آينه چرخ و آينه خاورى و آينه كردون همه كنايه از آفتاب است و آن را باز سپيد پر و پادشاه چين نيز كوسد آهوى زرّين كنايه از دو چيز است اول كنايه از آفتاب باشد دويم كنايه از صراحى زرين بود آهوى سيمين كنايه از ساقى سيمتن و سفيد روى بود چنان كه حكيم خاقانى كفته چند خواهى ز آهوى سيمين * كاو زرين نمىخورد كلنار آهوى شيرافكن كنايه از چشم معشوق محبوب باشد و آن را آهوى شيركير نيز كويند وقتى كفتهام از آهوى شير كير چشمت * بس شير كه در كمند آهو است هم كفتهام اكر آهو همى كيرند شيران * تو بس شيران همى كيرى بآهو آهوى مانده كرفتن كنايه از ناانصافى كردن است چنان كه ظهورى كفته رمق نمانده به من در تلاش قيد كمند * زهى سوار كه آهوى مانده مىكيرد آهوى مشكين كنايه از چشم سياه محبوب است وقتى كفتهام با چنين آهوى مشكين كه تو دارى با خويش * پنجه در پنجهء شيران نر انداخته آئينپرستى كنايه از خدمت و فروتنى كردن بود چنان كه حكيم فردوسى كفته بدركاه خسرو خرامش كنم * بآيين پرستيش رامش كنم آينهدار كنايه از حجام و سر تراش بود و پيشخدمت سلاطين را كه مخصوص اين منصباند نيز كويند چنان كه پدر طغانشاه سلجوقى را كه آينهدار سلطان سنجر بود و مويد نام داشت و مويد آينه مىكفشند يعنى آينهدار آينه سكندرى كنايه از آفتاب بود چنان كه حكيم خاقانى كفته چشمه خضرساز لب از لب جام كوهرى * كز ظلمات بحر جست آينه سكندرى آينه شش سو كنايه از دو چيز است اول كنايه از دل حضرت رسول صلّى الله عليه و آله و سلّم و اصحاب كهف دويم كنايه از ارباب مشاهده و اصحاب كشف بود كه بر جهات ستّه مشرفست آينه كردون كنايه از خورشيد جهانتاب است چنان كه در كذشتن ظلمت شب و طلوع شعاع روز كفتهام آينه كردون بدر آيد اژرنك در الف غير ممدوده اباى كلوگير كنايه از نعمت و دولت دنيا است كه بسبب رنج و زحمت صاحبش خواهد شد ازين حريف كلو برد حذر كنيد حذر * ازين اباى كلوكير ابا كنيد ابا ابرش خورشيد كنايه از آسمان باشد كه خورشيد بمنزله سوار اوست ابرو زدن كنايه از رضا شدن و بقبول اشاره كردن بود چنان كه استاد كفته طبع تو ببخشيدن صد كنج كهر * ابرو زند و كره بابرو نزند ابرو فراخى كنايه از كشادهروئى و بزرك همتى دوست خلق ابروى كره زده كنايه از قهر و غضب و بدخوئى و آن را كره پيشانى نيز كويند چنان كه شيخ سعدى كفته كبر يكسو نه اكر شاهد درويشانى * ديو خوشخوى به از حور كره پيشانى ابروى زال زر كنايه از ماه نو كه هلال باشد زيرا كه ابروى زال سفيد بوده چنان كه حكيم خاقانى در صفت هلال عيد فطر كفته عيد همايون فرنكر سيمرغ زرّين پرنكر * ابروى زال زرنكر بالاى كهسار آمده همو كفته ماه نو ابروى زال زر و شب رنك خضاب * خوش خضاب از پى ابروى